نوشته شده توسط : مريم

به نام حق....

حالتون؟

احوالتون؟

خوبید که خدا رو شکر بد هم خدا سلامتی بده.....

امروز روز خوبیه مثل همه روزای قشنگ دنیا مثل همه روزای قشنگ زندگی خوب پس لبخند بزنید و به آرزو های خوب فکر کنید چرا که همیشه همه چیز خوبه و خودمون زشتش میکنیم ....

و و و و و .

من عاشق زندگیم چون خیلی خوشبختم با وجو تمام مشکلات چون هم خدا رو دارم هم یه خواهر مهربون و یه عالمه دوستای خوب مثل بچه ها.....

هممون بچه ایم فقط ادعای بزرگی میکنیم به جز اونایی که واقعا کار های بزرگ میکنند......

کارهای بزرگ بکنید.....:-))))))

 



:: بازدید از این مطلب : 387
|
امتیاز مطلب : 132
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
تاریخ انتشار : یک شنبه 4 ارديبهشت 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

به نام حق......

 

 

ابری باش بارا ن شو 
                      
ببار زمین خشک دلم تشنه توست ببار....

 

کمي لبخند بزن گاهي آرام در گوشه اي بشين و به آينده فکر کن آينده.....

امروز از طرف اتحاديه متني به دستم رسيد که واقعا حالمو دگرگون کرد 

تونس، ليبي ،غزه، مصر، يمن،بحرين...

به کدامين گناه تو را ميکشند؟

به کدامين گناه تو را در ميدان التحرير و اللولو و ارتفاعات سينا و قدس شريف به مسلخ ميکشند؟

آيا اين ظالمان يزيد صفت زمانه، هنوز بعد 1400 سال باور ندارند "ان اکرمکم عندالله اتقيکم"

به راستي شما را چه شده است؟

که در راه خدا و براي رهايي مردان و کودکاني که به دست ستمگران تضعيف  شده اند

پيکار نميکنيد؟(نساء -75)

و شما اي فرزندان آزاده تونس، بحرين، مصر ،ليبي ، غزه!!

خيالتان راحت!

 

*ما دانش آموزان قطره قطره خون شما را پرچم عدالت خواهي ميکنيم

و روياي شيوخ نفتي را به کابوس شب هاي اين مستکبران بدل خواهيم کرد.

*نميگذاريم کاخ نشينان عربي صداي فرياد شما را پشت "العربيه" و "التجزيره" شان خفه کنند.

*کاري ميکنيم که صفحه صفحه تلويزيون هايشان مرثيه گلوله هاي سربي ظالمان نفت خور

و پيکر سوراخ سوراخ و جمجمه از هم پاشيده برادرانتان را زمزمه کنند !

 

دپرس شدم. ناراحت از اينکه چرا بايد به خاطر انسان بودن مسلمان بودنشان اينگونه زجرشان دهند

بيدار شيد ...

چشم هارا بايد شست جوره ديگر بايد ديد.....

ياعلي

 



:: بازدید از این مطلب : 376
|
امتیاز مطلب : 205
|
تعداد امتیازدهندگان : 49
|
مجموع امتیاز : 49
تاریخ انتشار : سه شنبه 30 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

خوشین؟

سلامتین؟ چه خبرا؟

بابا ایول نبودیما ولی حسابی با نظرای قشنگتون شادم کردین

ممنووووووون..........

سفر عید خیلی خوبی داشتم رفتم راهیان نور البته طلبیده شدم چون اصلا قرار نبود برم

اما از وقتی رفتمو برگشتم خیلی عوض شدم چون گذشتمو پاک کردم

 شاید

 نتونم به گذشته باز گردم و چیزیو عوض کنم اما میتونم از الان یه اینده خوب بسازم..........

میدونید این اعتقاداتو دوست ندارم که یه عده میگن:

 اونایی که میرن و بر میگردن جو گیر میشنو دلشون واسه شهدا میسوزه

 و از این جور مضخرفات و فکر های ابلهانه

یکم بزرگ تر فکر کنیم ما چرا میریم چرا مسلمونیم چرا معتقدیم به اینکه شهداء زنده ان؟

اگه یکی اینا رو از ما بپرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 برای اولیش یه جواب احساسی میدیم

برای دومی یه جوابه احساسی تر برای سومی یه جواب احساسیه دیگه........

 نه! نه! نه!

باید اول خودمونو بشناسیم

 باید استدلال فکری داشته باشیم

 اگه یاران امام حسین میخواستن احساسی باشن احساسی فکر کنن.....

 قبل از ورود تو میدون صحنه رو خالی میکردن پس چطور

این همه جوونو نوجوونو حتی بچه سال ها

رفتن تو دل دشمن ذارشون کردن همین بچه ها همینایی که جای توپ بازی رفتن جنگ....

 من بسیجی نیستم

 بلکه یک انسان عاقلم پس نگید طرف خواهر بسیجیه اله و بله نه!

 بیایید یکم منطقی تر باشیم؟؟؟؟

 

یاعلی



:: بازدید از این مطلب : 345
|
امتیاز مطلب : 201
|
تعداد امتیازدهندگان : 51
|
مجموع امتیاز : 51
تاریخ انتشار : دو شنبه 29 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

" اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوه ها را

جابه جا کنم و عشق نداشته باشم ....هیچم"

و اما سه چیز می ماندایمان  امید  عشق

                    اما عشق برترین آن هاست 

عشق زندگی است  عشق هرگز خطا نمی کندو

 زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود.

درتمامی مخلوقات عشق همچون عطیه برترحاضر است 

 زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد

         عشق      می ماند......

 

                                                    "پائلوکویلو"        

 



:: بازدید از این مطلب : 544
|
امتیاز مطلب : 438
|
تعداد امتیازدهندگان : 135
|
مجموع امتیاز : 135
تاریخ انتشار : 13 آبان 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم



:: بازدید از این مطلب : 504
|
امتیاز مطلب : 359
|
تعداد امتیازدهندگان : 113
|
مجموع امتیاز : 113
تاریخ انتشار : 30 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

سلام به دوستان خوبم

وای که امروز چه روزی بود

تعطیلی کنار خانواده خیلی خوب بود البته من امروز کتاب و درس رو بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار

کلا خیلی امروز خوش حال بودم به دلایل شخصی و اینکه امروز مامانم زود تر میاد خونه

ولی هی ی ی ی امروز  سعادت نداشتم برم حرم مطهر

اما خیلی دوست داشتم برم

روز تولد بود و من بیخیال....

اصلا یادم رفته بود و کلا امروز گیج میزدم

و داشتم خودمو برای برنامه پنج شنبه برای ولادت امام رضا داشتیم آماده میکردم که البته برناممون ماله سه شنبه بود

(امان از دست این دولت که همیشه کار هارو خراب میکنه ....خوب میخواست خوبی کنه که .....بلد نبود.)

برنامه ها رو چک میکردم تا چیزی کم نباشه (آخه مدیر برنامه ها منم)

فقط من از یه خصوصیتم خوشم میاد که اعتماد به نفسم بالاست و تازه حالا قدرشو میدونم ......خوبه نرفته فهمیدم چقدر خوبه ها

چون به خاطر این اعتماد به نفسم کار هام هم خوب پیش میره و حرفمو خیلی راحت میزنم و خیلی مسوولیت هام راحت تر انجام میشه و کسی نمیتونه جلوم در بیاد بله!!!!!!

دیگه خیلی از خودم تعریف کردم .......

خوب خیلی خوشحال بودم و اینکه فردا درسه چندان مهمی نداشتم .....

ساعت 5:30 بود از خواب بلند شده بودم و تازه میخواستم دوباره هم بخوابم مثله اینکه خیلی خسته بودم

یه هو  با زنگ تلفن خونه رو صدا برداشت.......

حالا منم توی خوابو  بیداری....یکی گوشیرو برداره....

20 ثانیه هم نشده بود هم سرمو گذاشتم رو متکا مامانم صدام کرد

مریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم....

منم هراسون بلند شدم چی شده .......

مامانم گفت مگه باید چیزی بشه با تو کار دارن

گفتم آخه اینطوری آدمو صدا میکنن

فائزه (همکلاسیم و رفیق فابریکم ) بود

گوشیرو گرفتم گفتم بله ....

گفت سلام

گفتم آخه الان زنگ میزنن

گفت برنامه ی فردا رو میخوام  منم داغ کرده بودم گفتم چمیدونم

گفت فردا اختیاری نداریم؟

گفتم منو از وسط خوب بلند کردی اینا رو بگی

گفت میخوای یه چیزی بگم تا فردا خوابت نبره

گفتم نه بابا .....؟ چی؟

گفت فردا به جای مطالعات اختیاری داریم

گفتم خوب همین ........(چند ثانیه بعد)

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!

گفت آره حالا میخوای برو بخواب.....

گفتم چی میگی ....مطمعنی یا میخوای منو اذیت کنی

(آخه دیروز یکم سر به سرش گذاشته بودیم با بچه ها)

گفت نه حالا  «« مشکل حسن »» رو نوشتی.......

من تو خودم موندم خدا پدر حسن رو بیامرزه

حالا بی شوخی چیکار کنم چی بنویسم خدایا

آخه میدونید خانم علی یاری خیلی معلمه خوبیه ولی خدا نکنه بهت گیر بده کلا تا پدر جدتو به غلت کردن میندازه.......

ماهم جزء شلوغ های کلاسیم منتظره یه چیزی از ما ببینه بهمون گیر بده.......

فائزه مورده بود از خنده گفتم چته زنگ زدی منو از خواب بندازی ها

گفت نه بیدارت کردم فردا خانوم علی یاری نفرستت برزخ ....

خوبه خوبه خیال کردی.....

کاری نداری

نه امید وارم امشب بتونی بخوای

منم که دیگه قرمز شده بودم ...... نه!

خوب پس خداحافظ

-به سلامت...

گوشیرو اونقدر محکم گذاشتم که فکر کنم چند تا از خازن ها و تیکه هاش جا به جا شد........

حالا دیگه نه خوابم میومد نه میتونستم بخوابم

رفتم سراغ اینترنت که لااقل یه چیزی گیرم بیاد

زدم:

مشکلات خانواده ...

مشکلات درسی....

راه حل برای حل اختلاف خانواده....

یا خدا اینا چیه مینویسه نخاستیم بابا همه چی اومد جلو چشممون خدا این اینترنتم شفا بده .....

برگه های کلاسورمو برداشتم نشستم.

ای خدا مرگت بده حسن که مارو گرفتاره خانم علی یاری کردی

مامانم :چیه مثل این پیرزنا هی قور میزنی

گفتم هیچی میتونی کمک کنی بسم الله اگر هم که نه بزار خودم یه گلی به سرم بگیرم

مامانم گفت فقط برو بیرون فرش ها کثیف نشه.......

باشه مامان باشه.....شما هم بله

منم سرمو انداختم پایین

خدایا خدایا منو بکش...

خدا نکنه هنوز جوونم بابا ....

 

نظر یادتون نره

 

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 393
|
امتیاز مطلب : 387
|
تعداد امتیازدهندگان : 121
|
مجموع امتیاز : 121
تاریخ انتشار : 27 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم


السلام علیک یا غریب الغربا ، السلام علیک یا شمس الشموس

و سلام مولای من......

هزاران هزار گل عشق را در زورق جانم با روبان شیفتگی و

شیدایی تزئین می کنم ونثار وجود قابل تقدس و نازنینت....



عزیز دل ، مالک جان ......

دلنوشته برای تو یعنی اینکه ، قلم عشقم با مرکب ارادت معطر

به نام مقدست شده و روی برگ ، برگ ، دفتر دلم بلغزد و

واژه واژه مهربانی را نثارت کند ......



ای ریسمان باورهای حقیقت .....

هربار که دلتنگ دلتنگ شدم ، ابرغم مهمان چشمانم شد و

بارش را آغاز نمود ،در غریبستان دلم هوای تو را کردم .

پنجره دل تاریکم را به سمت قبه و بارگاه ملکوتی و

روح افزایت ، به سمت نورانیت تو که غریب آشنایی

گشودم ، روشنایی حرمت و نسیم دل آویز و آرام بخش

محبتت روحم را نوازش داد ، فضای آلوده درونم را با

هوای معنوی و دل انگیزت پاک کردم ، خواستم آلوده اش

نسازم اما دنیا نگذاشت و بازهم ......فرصت نشد !!!



تمامیت عشق و صفا .....

خواستم درکهکشان عشقت ، ستاره های فروزان معرفتت

را بچینم و سبد وجودم را ازگلواژه های ایمان پرکنم و

درونم را با چلچراغ نام و یادت چراغانی کنم ..

اما ......... فرصت نشد !!!

 




و اینک نازنین ...

در آستانه سالروز ولادت خجسته و مبارکت

 پرستوی دلم میل پرواز به رواق ملکوتی ات را دارد ...

آیا مسیر رسیدن به خودت را .... نشانم می دهی ؟؟



می خواهم خاک محضرت را طوطیای چشمان ناقابلم

کنم و در حریم خلوتت مستانه ، زمزمه شورانگیز

عاشقی و رهایی را سر دهم ..

آیا مولای من ...چراغ راهم .... می شوی ؟؟



می خواهم خویش را به پنجره پولاد مهربانی و مروتت

بیاویزم و بند دل شکسته ام را گره بزنم به صداقت و

بزرگی و شرافتت و عقیق سرخ نیایش را تقدیمت کنم .

آهوی سرگشته کوچه های غربت و دلدادگی ام ....

آیا ضمانت دلم را ..........می پذیری ؟؟



مالک قلبم ...

 آیا قفل قلبم را با کلید شفاعت و مهربانیت می گشایی ؟؟

آیا رخصت می دهی در حالی که دل به تو سپردم

 گره محبتم به تو را پاره کنم و دوباره

پیوند بزنم ، شاید به تو نزدیکتر شوم ..

آیا می خوانی و می پذیری ام ؟؟

و آیا اینبار فرصت می شود ؟؟؟

انشاءالله
 
 
 
برای اینکه خود آقا ضمانت دلمون رو بپذیره صلوات یادتون نره
 
 
نظر بدین ها.....

 



:: بازدید از این مطلب : 559
|
امتیاز مطلب : 169
|
تعداد امتیازدهندگان : 42
|
مجموع امتیاز : 42
تاریخ انتشار : 27 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

پريشانم،


چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

  
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي


خداوندا!


اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي


لباس فقر پوشي


غرورت را براي ‌تکه ناني


‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌


و شب آهسته و خسته


تهي‌ دست و زبان بسته


به سوي ‌خانه باز آيي


زمين و آسمان را کفر مي‌گويي


نمي‌گويي؟!


خداوندا!


اگر در روز گرما خيز تابستان

 
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي


لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري


و قدري آن طرف‌تر


عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌


و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمين و آسمان را کفر مي‌گويي


نمي‌گويي؟!


خداوندا!


اگر روزي‌ بشر گردي‌


ز حال بندگانت با خبر گردي‌


پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.


خداونا تدو مسئولي.


خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن


در اين دنيا چه دشوار است،


چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 474
|
امتیاز مطلب : 148
|
تعداد امتیازدهندگان : 37
|
مجموع امتیاز : 37
تاریخ انتشار : 22 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

سلام دوستان همیشه بهارم !!!!!!!!

خوبید ؟؟؟؟ خوشید؟؟؟؟

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب  تولد امام رضا رو پیشا پیش به همه ی نازنین ها تبریک میگم

(یادتون باشه من اولین نفر بودم ها)

خوب مهر داره قدم قدم میره و آبان داره آهسته آهسته میاد

آبان ماهه قشنگیه و آخرای مهر هم همین طور چون این روز ها روز تولد عزیز ترین کسانیه که دارمشون

خوب بگذریم

دوست دارم امروز یکم از قشنگیه دنیا بگیم و به زندگی بخندیم

به قول شکسپیر :          

مهم نیست که چند بهار در کنار هم زندگی کنیم ،


 مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است.


 در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت : کاش فقط چند لحظه بیشتر

 فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم.......

من یاد گرفتم خوب نگاه کنم به خاطر همینه از حرف یا برخورد های نه چندان خوبه

اون هایی که دوستشون دارم , قبولشون دارم  دلگیر نمیشم چون میدونم

 از ته دلشون این حرفو نزدن یا از قصد این کارو انجام ندادن ......

هر وقت هرکجا کسی کاری انجام داد یا جمله ای از روی عصبانیت بهتون زد

 یا برخورد خیلی ناراحت کننده ای باهاتون داشت متقابلاً جواب ندین

بلکه فقط سکوت کنید و با خودتون فکر کنید از ته دلش این کارو نکرده بلکه فقط همون لحظه  

مطمئن باشید با این حرکته شما فرد به فکر فرو میره و به کار و برخورد زشته خودش فکر میکنه

و در آخر یا از رفتار زشتش عذر خواهی میکنه یا اگه خیلی مغرور باشه دیگه تکرارش نمیکنه

اما اگر هم خجالتی باشه سعی میکنه جبران کنه

 

 

یه نکته یه یکم زندگی قشنگ تر........

یاعلی

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 426
|
امتیاز مطلب : 340
|
تعداد امتیازدهندگان : 101
|
مجموع امتیاز : 101
تاریخ انتشار : 21 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

روزه  قسمت بود، خدا هستی را قسمت می کرد.

 

خدا گفت: چیزی از من بخواهید؛ هر چه که باشد شما را خواهم داد.

سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است.

 

و هر که آمد چیزی خواست

یکی بالی برای پریدن

و دیگری پایی برای دویدن

یکی جثه ای بزرگ خواست

و آن یکی چشمانی تیز

یکی دریا را انتخاب کرد

و یکی آسمان را

 

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم! نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده

و خدا کمی نور به او داد .

 

نام او کرم شب تاب شد .

 

 

خدا گفت: آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .

 

 

و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست؛

زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

 

 

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 324
|
امتیاز مطلب : 124
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34
تاریخ انتشار : 20 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مريم

بنام خدای مهربان آسمانها و زمین ...

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به

اوست ، وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی ، انقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب

بند می آید . آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست . تجربه ای که باید

طعمش را چشید.
اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی ، درست همان جا که دلت سخت

می خواهد او با تو حرف بزند ، همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد ،

همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت

اشک شوق بریزی و تا آخرین لحظه وجودت بباری

.
نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر ناخواسته تو و یــا در اوج

بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد ،

می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیاید همان دمی است که

برایش هیچ بهانه ای نداری . جایی که دلت برای او تنگ است

.
زیبا ترین لحظه عمر و هیجان انگیزترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت

خدا را می بینی .

درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جا شده است .

همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی


آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بی کرانش

آن را لایق شمرده و بر گزیده و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است و این را همیشه به یاد داشته باشید    ... 

 
هرگاه با دیگرانید خود را خط بزن و هرگاه با خدائید دیگران را "


بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن .

لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو ، وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و

نیایش در محلی آرام ، دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیاندیش


شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن .

می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید روشنگر زندگی ات باشد ...

می خواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی ...

پس به او توکل کن ، دست هایت را بالا ببر ، وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو

دوستش داری و فقط او را می ستایی ، از او کمک می جویی ، بخواه که راه راست را به تو نشان

دهد !
خودت را گم کن ، بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند ، بال هایت را باز کن ، به سوی معبود

حقیقی پرواز کن .

از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد ، وقتی او را به بزرگی

یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی ، وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت

تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی ، آن

هنگام که در گفتن " ایاک نعبد و ایاک نستعین " دلت شکست و صدایت لرزید ، بدان که گوشی را

برداشته است و بشارت می دهد : بنده به من بگو چه می خواهی تا دعایت را اجابت نمایم.

در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند . بدان که اگر به صلاح تو باشد همه

چیز به تو عنایت می کند .

دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ، تو را بیدار کند

و عبادت را در تو بپروراند . هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند



تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی

 

 

نظر یادتون نره

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 356
|
امتیاز مطلب : 117
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19
تاریخ انتشار : 20 مهر 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 14 صفحه بعد